تبليغاتX
خاموش
گوش هایت را ببند.با چشم هایت بشنو.چشم ها صادق ترند
خبر از تو ندارم همزاد...

          ...من امشب میمیرم...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:29  توسط خاموش | 
در هیاهوی زمان گم شده ام......

آیا اینجا سکوت هست؟؟؟

من هنوز نقاشی میکشم........

من هنوز....خاموش....مداد به دست....رویاهایم را بیدار میکنم.....

شهر من دریا است.....

خانه ام جنگل......

دوستان بر فراز درخت گردو.....

چایی ام روی ذغال می چوشد.....

تشنگی ام با یک جرعه آب کوه ها رفع میشود....

.....................................

من هم جغراغی خوانده ام....

میدانم ممکن نیست....کوه و جنگل....دشت و دریا...همه با هم باشند.....

اما این آرزو است....یا شاید عقده....

که فقط روی ورق.....

بتوان زیستنم اینگونه......

میروم تا بسرایم از تو......

بسازم تو را.......نبازم تورا....

ای طبیعت...............................................

 

من بی نقطه نتوانم زیست........

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 3:8  توسط خاموش | 
سهم من از با تو بودن شده بود سوختن و ساختن

تو قمار زندگیمون جون و عشقمونو باختن

شایدم که با تو بودن واسه من خواب و خیاله

نازنین عشقو به مهتاب بده تا که پس بیاره

زیر خاکستر چشمام آتیش عشقی نهفته

که بادیدن دوبارت باز میشه راز نهفته

نمی خوام که عاشقت شم می خوام مجنون تو باشم

با دوباره دیدن تو خیره ی روی تو باشم

دل من پیش تو مونده جون من مواظبش باش

اون مثه بچه می مونه جون من مراقبش باش

می دونم اثر نداره حرف من روی دل تو

آخرش او سر میزاره به بیابون از غم تو

وقتی دیدمت کلمات نیومد روی زبونم

موهای سفیدم خبر میده نزدیک خزونم

چقده شعر که نگفتم چقده آه نکشیدم

می دونم اثر نداشتن ای همه غم که کشیدم

دلو برداشتی و رفتی واسه من چیزی نذاشتی

ندونستی همه چیزم دل من بود که نذاشتی

نه دیگه تورو میبینم نه دیگه دلم سر جاش

نازنین هر جا که هستی هر زمان به یاد من باش

.............................................................

سلام دوستان ببخشید انقدر دیر آپ کردم.....آخه درس ها خیلی زیاد شده...

این یه شعر قدیمی بود که فکر کنم تاریخ مصرفش تموم شده!!!!

چون من دارم وارد یه دوره جدید میشم....

دعا کنید که اون اتفاق بیافته....

منتظرم.........

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 16:43  توسط خاموش | 
وای که چقدر تو رو دوست دارمو میمیرم واسه تو تا همیشه تو قلبمی

میمیرم واسه چشمای قشنگت...بگو بگو بگو دوستم داری.....

دیگه نگو نمیای که میمیرم  وقتی که نیستی بهونه میگیرم

بازی نکن با دلم که میمیره بیا که دلم پیشه قلب تو گیره......

 

آه....میخواند....گویی من از خودم میخوانم......

میگوید...میگوید...گفت که از نخستین لحظه ی آشنای تو را گفنم که مرا در رویا نیز نخواهی یافت.......

راستی .....میدانی تا به حال همزاد به خواب من نیامده...؟؟!!

میگوید دیگر نمیتوانم.......ما فقط شبیه هم هستیم.....

یاد است گفتمش:من اهل این دیار نیستم........

بعد از لحظه ای سکوت با چشمانی درشت مرا گفت:من نیز...

-من اخلاقم این است...

-من نیز....

-من نیز...

من نیز....

هر چه از خودم میگفتم مطمین بودم که او هم اینگونه است...نیاز به گفتن نبود

حال دیگر تمام شد.....

چه شب ها که به یادت نخوابیدم.........چه شب ها که به حال اشک هایت اشک نریختم....

۲هفته شد که رابطه قطع شده.....اه....لعنت به این زندان لعنتی...که گاهی در آن درس هم میخوانند....که ما را دور کرد.....از یکدیگر

میگفت....۲هفته بی من ماندی زنده....دیدی آسان است؟؟؟

بقیه اش را هم میتوانی.......

میدانم که وقتی این را میخوانی میگویی دیگر مثل خاموش نمینویسی....

حال و هوای خاموشی ندارد نوشته هایت....

میخواهم ترانه را زنده کنم.....میخواهم غرور خاموش را به او برگردانم......

دیگر غم نخواهی دید از من....البته از نوع زمینی....

من تغییر یافتم ..به اندازه ی خاموشی درجه..........

 

ای ترانه....به فرمان فرمانروای قلبم زنده شو....

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 22:8  توسط خاموش | 
من نیز متولد شدم.......

 

در چنین روزی

هوا گرم نبود

برگ ها زیر پاهایشان خرد میشد

خاطره ای ندارم

فقط می شنوم

از آن روز می گویند

فرشته ها تولد یک فرشته ی دیگر را تبریک میگویند

اما این ترس را دارند که آی تا پایان مسیر فرشته میماند!!!

............................................................

من نیاز به کتاب قانون دارم

باید آنرا بخوانم..آخر من نیز قانونی شدم....سنم را میگویم....

سن عجیبیست

خودم هم نمیدانم....معصومانه باید  با "دکتر جون سلام" بازی کنم....یا باید گرگ نما

شوم و در بازی زندگی دستانم را به خون بره ها آلوده کنم....؟؟!!!

حس عجیبیست....این که بزرگ شدی....مرد شدی......

دیگر در شعر هایم ۱۷ را نمیبینی.......

۱۸ آمد........

من فرزند پاییزم......فرزند پلوتو......

هیچگاه ۲۰ را یادم نمیرود.......آبان......پاییز....۶۹....خاموش....

امیدوارم تاریخ هم یادش نرود........آرزو بر ما عیب نیست.....

امید دارم......امید به آینده.....

من تازه جوانه زده ام.......با تکامل راهی به قدر من و ......است

..... را که میشناسی؟؟؟خودش میداند.......

میدانم که مانند دیگران برگی معمولی هستم.....اما میخواهم برگ پاییزی باشم تا زیر

 پای کودکی که مشغول بازیست صدا کنم تا او خوشحال شود.....مثل کودکی خودم.....

چه کسی را دیده ای که به خود تبریک بگوید میلاد تنش را؟؟؟؟

اما من میگویم....

 

میلادت مبارک......پسر آبانی......!!!!

خاموش

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 21:43  توسط خاموش | 
و تو متولد شدی....

در همان موقع من نیز.....

همیشه همزاد با شخص متولد می شود....

اما این بار زودتر متولد شده بود....

همزاد من نبود....آن زمان که نمی شناختمش...

همزاد که نه.....اما هم صحبت دیگری بود....قبل تر ها....

حال من یافته ام تو را....

کامل شدم....خود را یافتم....وقتی تو را یافتم......

.................

نمی دانم کی بود....صبح؟شب؟....اما می ئانم خورشید در پر نور ترین زمان خود بود.....

سیاره ی پلوتو او را می خواند.....سرد و جوشان....از درون و بیرون....

اما....ای کاش میفهمیدی......یا بهتر بگویم......می خواستی....

 

میلادت مبارک همزاد من !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:46  توسط خاموش | 
و تو متولد شدی....

در همان موقع من نیز.....

همیشه همزاد با شخص متولد می شود....

اما این بار زودتر متولد شده بود....

همزاد من نبود....آن زمان که نمی شناختمش...

همزاد که نه.....اما هم صحبت دیگری بود....قبل تر ها....

حال من یافته ام تو را....

کامل شدم....خود را یافتم....وقتی تو را یافتم......

.................

نمی دانم کی بود....صبح؟شب؟....اما می ئانم خورشید در پر نور ترین زمان خود بود.....

سیاره ی پلوتو او را می خواند.....سرد و جوشان....از درون و بیرون....

اما....ای کاش میفهمیدی......یا بهتر بگویم......می خواستی....

 

میلادت مبارک همزاد من !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:46  توسط خاموش | 
و من.....

و دیگر تو....نیستی.....

از یادم.....محو.....

چهره ات از یادم.....رفت 

من رفتم....از ذهنت......

چه چیز جای مرا........گرفت......

باز هم .....دستانم.......سرما.....

من دیگر....زندگی بیهوده.......

زندگی کمرنگ است......زندگی بیهوده.....

همزاد....مرا......

تو فراموش کردی.....

من دگر....تنهایم......

در گذشته....در دور.....زندگی لذت داشت.....

حال اما...من هم.....شده ام یک درخت.....

قافیه....چند وقتیست....

که به من وحی نشد........

حال همزاد بگو.....به منه خسته بگو......

که چه راهی در پیش.....؟؟؟

که چه حرفی بر لب.......؟؟؟؟

هق هق ام رادیدی؟؟؟؟مکث هایم را؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 20:25  توسط خاموش | 
سلام دوستان...........

این آدرس یه وب گروهیه که منم توش مینویسم.............

اگه بیاین خوشحالم میکنین..........

منتظرم..........

http://jorvajor-azhamechi.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:30  توسط خاموش | 
-به من گوش میدی؟! دارم با تو حرف میزنما....!!

-ها...آره..آره...بگو....آخه این آهنگش خیلی قشنگه....دوباره حرفتو بگو....!!

-دهنم کف کرد......میگم زندگی جذابیت خودشو از دست داده.......

-آره.....خیلی بده......

        دینگ دینگ.....دینگ دی..........

الو...!!سلام عزیزم...خوبی؟؟!!دلم واست تنگ شده بود....گوشی گوشی.....آخ ببخشید نتونستم حرفاتو کامل گوش بدم.....عشقم زنگ زده.......خوب چطوری گلم.....

........................................................

یه بارم من لب باز کردم اینم اینجوری.....

بازم خاموشی......بازم سکوت.....بازم خیره شدن......

روم نمیشه صدا بزنم خدا........

وگرنه میگفتم:

       خدا یه چند وقتی فرصت داری به حرفام گوش بدی؟؟؟!۱۷ سال چطوره؟؟؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 18:49  توسط خاموش |